ofogheghtesadonline.ir

۱۰ تیر ۱۴۰۵ -
Loading...
چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵

«علم الاقتصاد» نزد ایرانیان باشد و بس!

روزبه حسینی-نویسنده و کارگردان تئاتر

۱٫ درست یک دهه پیش از این دو برنامه‌ی تخصصی در حوزه‌ی هنر در «رادیو نمایش» را سردبیری و تهیه می‌کردم با عنوان‌های «تئاتر جامعه» و «سینما جامعه». موضوع مورد بحث، رابطه‌ی متقابل سینما و تئاتر با جامعه بود. رابطه‌ای که از آغاز شکل‌گیری اولین نطفه‌ی تئاتر در سه هزاره پیش از این، ناگزیر با جامعه وجود دارد، رابطه‌ای که اگر سوی مخاطب را از آن حذف کنیم، اساس رویداد و پدیداری هنر تئاتر، زیر سؤال است (یا به تعبیر دیگر، تئاتر تنها هنری‌ست که بدون حضور مخاطب در سالن یا فضاهای پیرامونِ اجراگر/بازیگران، شکل نمی‌گیرد و خلقِ آن ناقص می‌ماند). دو کلمه‌ی سینما و جامعه اما، با رابطه‌ای صد و اندی ساله، با پخش همان اولین نگاتیوهای «برادران لومیر» در تاریکی خیمه‌ی سیرک به عنوان میان‌برنامه‌ای مهیّج برای تماشاگران، تکلیف خود را در نوع ارتباط با مخاطب/جامعه و نسبتِ آن با ضرورت حضورش برای پدیداری هنر سینما، روشن کرده است: تماشاگرانِ اولین تصاویر بر پرده از راه‌آهن و قطاری که به سمتشان می‌آمد، پا به فرار گذاشتند، اما سینماتوگراف کماکان در سالن خالی سیرک، دارای حیات بود و هست و خواهد بود. این تفاوت بزرگ میان مناسبت همه‌ی هنرها به جز همان تئاتر که ذکر شد، صدق می‌کند، یعنی هستی هنرها منهای تئاتر، بدون حتی یک مخاطب، یک تماشاگر، هستی یافته، می‌تواند به شرط حداقل انجام خلقی تازه، پدیداری ازلی را در آغوش گیرد؛ نگاتیو، نوار موسیقی، شعر و نقاشی و… در کمد دیواری، کشوی میزی کهنه، انباری نمور در موزه‌ای به بزرگی «هنرهای معاصر» یا کشوهای رایانه‌ی شخصی خالقش، می‌توانند باقی بمانند و از همان حیات بدونِ مرگ، برخوردار باشند.

۲٫ تعبیر دیگری که از مفهوم رابطه‌ی جامعه و هنر (سینما، تئاتر و…) در بند پیشین قطعن وجود دارد که اشتراکش از یک سو به هنرها و از سوی دیگر به علم و نگاه جامعه‌شناسانه نظر دارد، این است که ما بدانیم چه زمانی هنر برخاسته از مسائل جامعه است، یا جامعه و فضاهای روز یا جامعه در گذار تاریخ، چه اثری در معناشناسی و حتی شکل و شمایل و فرم در هنرها دارند.

۳٫ اینک زمان آن است که بازگردیم به صورت مسأله‌ای که عنوان این «گفتار» را رهبری می‌کند. مسأله‌ای برای یافتنِ ارتباط مفهومی که حیات بشر امروز به آن وابسته است: بیایید کلمه‌ی «اقتصاد» را جایگزینِ تمام تکرارهای کلمه‌ی «جامعه» در آورده‌ها و داده‌های پیش از این بند کنیم و برای پذیرش این جایگزینی (که البته از نظر این قلم بدیهی‌ست) به پرسشی اساسی پاسخ گوییم تا ضرورت و اجتناب‌ناپذیری این گفتار/دیسکورس در روابط بینارشته‌ای (اینجا میان اقتصاد و هنر/ هنر و اقتصاد) روشن، یا روشن‌تر شود.

۴٫ پرسش اساسی ما اینجاست: آیا فرض هستیِ مفهوم و واقعیت جامعه در هر کدام از معناهای مذکورِ آن (مخاطب/تماشاگران، مخاطب/اثرگذاران، هنر/برخیزاننده یا برخاسته) بدون گفتمانِ «اقتصاد» و یا دسته‌بندی یا جستجوی اقتصادی، قابل ارزیابی هست؟ باید کوتاه و مختصر پاسخ داد: از آغازین روزهای پیدایش هنرها (به جز هنر هفتم، سینما)، سهم اقتصاد در مفاهیم اجتماعی و ارزیابی حیاتِ هنرمند و نیازهای او به اقتصادِ فردی یا اجتماعی، از رقم، عدد یا درصد «صفرِ» نزدیک به مطلق آغاز شده است؛ و احتمالن هر یک بعد از چند ده سال، چند صد سال، و یا هزاره‌ای گذشتِ زمان از پیدایش اولیه‌شان، این درصد منحنی، روند رو به رشد خود را آغازیده باشد.

۵٫ بگذارید از دل گره‌خوردگی در مفاهیم نظری و انتزاعی کمی خارج شده، همزمان کمی از دامنه‌ی وسیع ادبیات کهن، در راستای ملموس شدن آنچه گفته‌ایم، فرازی درخشان را از میان هزارتوی ادبیات سیاسی/تاریخی‌مان با یکدیگر مرور کنیم‌:

نقل است از دیوان نثر منثورِ «شبستان»، به خامه‌ی پریشان‌رقمِ این حقیر، در «شبستِ هشتاد و هشت» که در مباحثه‌ای ناجوانمردانه و بی‌نزاکتانه مقابلِ چشمانِ کرورها از مردمان، «شیخی» سپیدموی و سپید کُلَه با محاسنی سپیدتر در باب «علم الاقتصاد» خطاب به «معجزه‌ی عالم دهر» در مباحثه گفته است: هان ای معجزه‌ی هزاره که برای کرورها کرور مردمان خط و رسم کشیده‌ای تا ورم‌های بزرگ «علم الاقتصاد» را کوچک شماری، بدان و آگاه باش که بی‌بی خانم‌جانِ گیس‌سپیدِ ما واقف‌تر از بنده‌ی کم‌ترین و جنابتان، معجزه‌ی هزاره است بر فراز و نشیبِ «علم الاقتصاد»؛ چرا که شما از حرکت کواکب و نسبت میان نصف‌النهار مبدأ و خط استوا، اقتصاد را کالبد می‌شکافی که من و آن هزاران کرور از آدمیان در نظاره، تنها ناخن انگشت می‌جویم و دودی سفید از کُله‌های سیاه و سپیدمان بلند می‌شود، اما بی‌بی خانم‌جانِ گیس‌سپیدِ ما، با مزنّه‌ی تخم پرندگان حلال‌گوشت، شیرِ چهارپایانِ مادّه و ایضن پیاز وشلغم و سیب‌های ‌زمینی و هوایی را از همان روزبازارِ میدانگاه محله‌شان، چنان به بلاغت وصف سبک و سنگین و ورم‌های «علم الاقتصاد» می‌کند که خلق را آسایش و ما کُله به سران را در به جنباندن سر به تأیید وامی‌دارد. پس حاشا و کلّا که «علم الاقتصاد» نزد ایرانیان باشد و بس!

۶٫ بازگردیم به ادامه‌ی روند اصلی، اما عبرت گرفته از بند پیشین، کمی از منحنی ارقام و اعداد از صفر تا به امروز، نگاهی به مصداق‌هایی نزدیک به پارادایم اصلی‌مان کنیم: «هنر و اقتصاد کجای جهانِ یکدیگر قرار می‌گیرند؟»

بیایید از تمدن‌های شرق و غرب هر کجای تاریخ هنر را که خواستید به صورت تصادفی، درهم بریزید و مقطعی از تاریخ و زمان، قطعه‌ای از جایی و مکان، یک هنر و یک هنرمند را انتخاب کنید. حالا برای این عناصر، یک تحلیل چند وجهی داشته باشید:

«آمادئو مودلیانی»، نقاش و مجسمه‌ساز صاحب سبک زاده‌ی اواخر قرن نوزده در ایتالیا که در اوایل قرن بیستم در اوج جوانی، در ۳۵ سالگی، چشم از جهان فرو می‌بندد. خانواده در مسیر تجارت و بضاعت مالی مناسب؛ «مودلیانی» اما به دنبال تحصیل و اشتغال به هنرهای تجسمی… به میلیونرها تابلوهایش را به چند سکه برای خرید اندکی غذا، خرید الکل و مواد مخدّر می‌فروخت (اگر بیشتر درباره‌ی او بخوانید یا فیلمی به نام «مودلیانی» ساخته‌ی «میک دیویس» با بازی درخشان اندی گارسیا در نقش او را ببینید، می‌توانید مناسبات تماما بیگانه‌ی یک هنرمند بزرگ را در تضاد با خانواده، جغرافیا، زمانه‌اش با اقتصاد دریابید). در نهایت در شهر پاریس (مهد آسایش و رشد و شکوفایی هنر و هنرمندان) بر اثر بیماری مننژیتِ ناشی از سل، که بیماری فراگیر قشر فقیر آن روزگار و آن جامعه بوده است، در ژانویه‌ی ۱۹۲۰ از دنیا می‌رود.

۷٫ در این بند، شما نمونه‌ی خود را با فاکتورهای محدودکننده‌ی زمان و مکان و… از دل تاریخ هنر، بیرون کشید و نگاهی به گفتمان او به واسطه‌ی «علم‌الاقتصاد» داشته باشید؛ کاملا به صورت تصادف و از روی اتفاق…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *